تبليغاتX
اردنگ

اردنگ

حرفهایی که اگر نزنم می میرم!

بی خاصیت نباشیم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:41  توسط شهروز شهریاری  | 

ترس رهبر؛ از آنچه وجود ندارد

 

رضا پیمان

 

 

1ـ نمی­دانم انتزاعی­تر شدن دشمن، مفهوماً و مصداقاً، در ذهن و ضمیر رهبر جمهوری اسلامی ایران را باید به فال نیک گرفت یا خیر اما آنچه مسلم است اینکه دشمن و شیوۀ یافتن و مبارزۀ با او نزد آقای خامنه ای از پیچیدگی بیشتری برخوردار شده است.

تا پیش از این وی می­توانست به راحتی دشمن را شناسایی کند و مچ او را در لابلای حوادث بگیرد و به دست سربازانش در وزارت اطلاعات بدهد. مثلاً بلافاصله پس از آنکه جنایات "قتل­های زنجیره­ای" بر ملا شد، به فاصله چند ساعت، او توانست آدرس عوامل سرویس­های جاسوسی اسرائیل را به مامورانش بدهد تا آنان ـ چنانکه همگان دیدیم ـ با روش­های خاص خویش از همسر سعید امامی اعتراف بگیرند که او و همسرش بجای سفر به مشهد در چند سال پیش از آن به اسرائیل رفته بوده­اند تا دستورالعمل قتل­های زنجیره­ای را دریافت کنند.
حتی رهبر جمهوری اسلامی آنگاه که از دشمن انتزاعی­تر "تهاجم فرهنگی" یاد می­کرد به راحتی می­توانست مصادیق آن را در میان هنرمندان و سینما گران و رمان­نویسان و شاعران و موسیقی­دانان و نویسندگان پیدا کند تا مأمورانش به راحتی آنان را بیابند و در اتوبوسی راهی قعر درّه کنند.

 اما اینک مشکل آقای خامنه­ای با "علوم انسانی" است، پدیده­ای که هم مفهوماً و هم مصداقاً انتزاعی­تر و پیچیده­تر است.

2ـ اما این دشمن نیز مانند سایر دشمنان جاخوش کرده در ذهن رهبر جمهوری اسلامی، با رهگیری و پی­جویی و تیزبینی کشف نشده است بلکه چون دشمنان قدیم، اینک کارکرد توجیه­گرایانۀ خویش را برای حوادث مستحدثۀ جاری از دست داده­اند، از سر ناچاری تراشیده شده است.

 شاهد این مدعا آن است که در اعتراضات پس از شبه انتخابات 22 خرداد 88، اولاً به تصریح آقای خامنه­ای، برای ایشان وجود دست "عوامل بیگانه" محرز نشده است (فقدان عنصر خارجی).

  ثانیاً عوامل فریب خوردۀ داخلی! که در چارچوب خط ولایت حرکت نمی­کنند یعنی اعضای حزب مشارکت و مجاهدین انقلاب اسلامی و روشنفکران دینی، نیز قبل از آغاز جنبش سبز، یا دست بسته در زندان حکومت بودند و یا زبان بریده در زندان منزل (فقدان عنصر داخلی).

 ثالثاً این بار چند دانشجوی احساساتی و اساتید و کارمندان بازمانده از رژیم طاغوت نبودند که فریاد اعتراض خود را به گوش جهانیان می­رساندند بلکه در میان معترضان از دانش­آموزان و زنان خانه­دار بودند تا معلمان و روزنامه­نگاران و استادان و روحانیان و نظامیان و فقیهان و... (فقدان عنصر تاریخی).

 پس در فقدان این عناصر، باید به دنبال تراشیدن یک دشمن جدید بود تا قدرت توجیه داشته باشد و این دشمن هرچه مفهوماً انتزاعی­تر و مصدافاً نایاب­تر، بهتر.

 "علوم انسانی" دم دست­ترین قربانی می­توانست باشد زیرا رهبر می­تواند خود را از حیث فقه و کلام و حدیث و شعر ـ که اندکی در آنها تبحر دارد ـ کارشناس این حوزه معرفی کند و از سوی دیگر تجربۀ موفق قربانی­کردن آن را از قبل و در جریان انقلاب فرهنگی دارد و نیز دارای قدرت توجیه­گرایانۀ عظیمی است چرا که علوم انسانی منحرف، هم استاد را می­فریبد و هم دانشجو را، هم جوان را نسبت به اصول انقلاب دچار تردید می­کند و هم پیر را، هم سیاسیون را به چاه ویل عقلگرایی و تقاضای مدیریت علمی و کارامد! می­اندازد و هم مدیران را، هم روزنامه­نگاران را منتقد بار می­آورد و هم روحانیان غیرحکومتی را... بلایی است این علوم انسانی!
3ـ  اگر ایشان بداند که علوم انسانی چیست، لاجرم باید توضیح دهد که این شاخه از علوم، چگونه آثار مخرب ادعایی ایشان را بر جامعۀ نیمه مدرن ایران بجا گذاشته و می­گذارد؟

 «علوم انسانی» یک شخص حقیقی نیست که دارای تحرکات ذهنی و بیرونی باشد تا انظار را به خود جلب کند و منشاء اعتراضات و ابتکارات عمل قرار گیرد. جایگاه علوم انسانی ، آنچنانکه پوپر می­آموزد، لاجرم در جهان سه است یعنی نه در جهان امور واقعی و نه جهان اذهان انسانی بلکه در دنیای تولیدات و آثار علمی مانند کتاب­ها و مجلات و...، تولیداتی که هرچند میلیون­ها نسخه از آنها در کتابخانه­ها وجود داشته باشند تا چشمی بر آنان نیفتد و ذهنی آنها را نبلعد و عقلی به نقد آنان ننشیند و برنامه­ای آنها را بومی نسازد تا از نظریه­ای برای تفکر به پروژه­ای برای تحقق، بدل شوند، اساساً تأثیری بر روابط و مناسبات اجتماعی نخواهند داشت.

 هزاران هزار جلد کتاب نفیس تألیف­شده و ترجمه­شده در کنج کتابخانه­ها و کتابفروشی­ها نمی­توانند به قدر کاهی تحول بیافریند، این اذهان مشتاق و عقول شوریده­اند که از علوم انسانی کام می­گیرند و شهد می­ریزند. رمز تحول­آفرینی علوم انسانی، در «علوم» آن نیست در «انسان» آن است.

4ـ این قلم با تأسفی عمیق بر آن است که در ایران، علوم انسانی اثرگذار، به معنای گفته شده اساساً وجود ندارد زیرا تعداد آنها که ذهن و اندیشۀ آنان درگیر علوم انسانی باشد، آنچنان کم­اند که آنچنان تأثیری ندارند.

کافی است نیم­نگاهی به تیراژ کتاب­های اندیشمندانی چون وبر و هگل و کانت و روسو و هیوم و... که اینک در دادگاه­های ایران محاکمه می­شوند بیاندازیم تا روشن شود که آنان از غریب­ترین ستارگان پرفروغ آسمان کم سوی علم و معرفت ایرانند.

 از ناشران بپرسید که کتاب­های مهم و مؤثر در رشته­هایی مانند علوم سیاسی، فلسفه، حقوق، جامعه­شناسی، کلام و الهیات، اقتصاد، روانشناسی، مدیریت، تاریخ، آموزش و پرورش و... دارای چه تیراژهایی هستند؟ به زحمت به 2000 نسخه می­رسند و آنها نیز علی­الاغلب به چاپ دوم نمی­کشند.

بارها برایم این سؤال پیش­آمده است که مثلاً در ایران مگر 50 هزار دانشجو و فارغ­التحصیل و استاد رشته علوم سیاسی و تحلیلگر و روزنامه­نگار و... نداریم که تیراژ بهترین کتاب­های این حوزه کمتر از 2000 نسخه است؟
 تازه بخشی از این تیراژ هم در انبارها می­مانند تا به ضرب و روز نمایشگاه کتاب و تغییر دکور و غیره به بهای "بخس" فروخته شوند تا کسانی که از آغاز به دنبال آنها نبوده­اند، کتابخانه­های شخصی خود را به ظرفیت اسمی برسانند.

 وانگهی، تعداد شخصی خریداران کتاب­های خریده­شده برابر با حاصل جمع تعداد کتاب­های فروخته­شده نیست زیرا غالباً اهل فرهنگ به چندین رشتۀ متجانس علوم انسانی علاقمندند و در نتیجه خریدار مشترک رشته­های مختلف. با این تیراژ و این ملاحظات، اندازه­گیری میزان اثرگذاری علوم انسانی کار سختی نیست. در این وانفسا چه جای دشمن­تراشی از علوم انسانی است!؟


5ـ از سوی دیگر آقای خامنه­ای آنچنان از تأثیرگذاری گستردۀ علوم انسانی منحرف سخن می­گوید، تو گویی فضای فکری جمهوری اسلامی آکنده از آزادی بیان و آزادی چاپ کتاب و آزادی مجادلات و مباحثات علمی درفضای عمومی جامعه و حتی فضای علمی دانشگاه­هاست.

 ایشان مگر از قلع و قمع کتاب­های در نوبت چاپ در وزارت ارشاد، حتی آثار تخصصی فلسفه و حقوق و تاریخ و... بی­خبر است؟ ایشان که بهتر از هر کس دیگری می­داند که عوامل فقیه و فیلسوفی که به پای ایشان بوسه زده است، چگونه خون فرزندان اندیشۀ اندیشمندان این دیار را در ادارۀ کتاب و کتابخوانی بر زمین می­ریزند تا بر دامن کبریایی رهبری از رهگذر علوم انسانی گردی ننشیند.

 در دانشگاه­ها، مگر ایشان عوامل خود از حراست و دفاتر نمایندگی رهبری و بسیج اساتید و دانشجویی و ده­ها عوامل ذی­ربط و بی­ربط را به خویشتنداری علمی و فهم و درک الزامات محیط کسب معرفت و حفظ حرمت حریم دفتر و کتاب و قلم، فراخوانده­اند که اینک گمان می­کنند اساتید حتی می­توانند تئوری­های علمی محض را آنچنان که باید، تدریس کنند تا بعد به داوری در باب وجود یا عدم اثربخشی این علوم بپردازیم؟

 آیا احدی از اساتید رشته­های علوم سیاسی و حقوق و مبانی فقه و مدیریت می­توانند تئوری غیرعلمی ولایت فقیه را صرفاً از نقطه نظر علمی به نقد بکشند؟ یا باید همزمان، کیف و کتاب خود را از دانشگاه به منزل منتقل کنند تا طعم اخراج و بازنشستگی اجباری و زودهنگام را بکشند تازه اگر تا رسیدن به منزل توسط عوامل رهبری، آسیب و اذیتی ندیده باشند.

6ـ  این بار نیز آقای خامنه­ای تیر در تاریکی افکنده و رجم بالغیب کرده است و چیزی را مهمترین عامل انحراف اذهان جوانان و نخبگان در عدم مشروع و مقبول دانستن خود معرفی کرده که اساساً در جامعه ایرانی به دلیل و حجت وجود ندارد.

در این دشمن­تراشی جدید نیز آقای خامنه­ای به خودبزرگ­بینی دچار است چراکه تمام علوم انسانی را با همه هیمنه آن، دشمن خود می­پندارد و بدین سبب عرض خود می­برد و زحمت اندیشمندان می­دارد. برای درک علت عدم مشروعیت ایشان، توسل به وبر و نظریه سلطانیزم، رنج بیهوده بردن است.

کافی است سری به خانواده­های ندا آقاسلطان و ترانه موسوی و سهراب اعرابی و حسین اخترزند و محسن روح­الامینی و اشکان سهرابی و مصطفی غنیان و... بزنیم و احوالی از زندانیان بپرسیم و درد دل مورد تجاوز قرارگرفته­گان را بشنویم و سر سفرۀ کارگرانی که چندین ماه است حقوق نگرفته­اند بنشینیم و از ایرانیان مقیم در خارج، از میزان آبروی ایران و ایرانیان بپرسیم و در مراسم مداحی­ها و سوگواری­های ولایتمداران که چگونه چوب حراج بر دین و ایمان مردم می­زنند شرکت کنیم و به امامت ائمه جمعه­ای که دعوت به بی­رحمی می­کنند و نان سالوسی می­خورند نمار بگزاریم و...  و البته در کنار همه اینها، اندام لرزان این حکومت دینی فرسوده! را هنگام برگزاری نماز جمعه! و یا حتی در حاشیه یک مسابقه فوتبال ببینیم و شعبده گردون را آفرین بگوییم.      

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:33  توسط شهروز شهریاری  | 

ترانه های سرزمین مادری...

اعلام نتایج اولیه ی جشنواره ی ترانه های سرزمین مادری و البته توجه به اسامی شرکت کنندگان، پیش از اعلام نتایج و پس از آن افکار مختلفی را از ذهن عبور می دهد. این که چرا اکثریت قریب به اتفاق ترانه سرایان مطرح و موجه در این جشنواره شرکت نکرده اند؟!! مسلما منظورم ترانه سرایان صرفا پرکار نیست که البته آنان نیز روی خوشی به این جشنواره نشان نداده اند مگر معدود افرادی چون خانم ها "ت.م" و " م.ا " که اولی نامش اعلام شده و دومی حذف گردیده است! از میان بسیار کم کاران و بیکارانی! که البته توانایی شان در ترانه سرایی مسلم است نیز تنها چند نام انگشت شمار و احتمالا برای رفع بی کاری و کم کاری! در میان اسامی نهایی دیده می شود. بی شک بی اعتمادی ترانه سرایان به کیفیت جشنواره ای نو بنیاد و داخلی با اعلام اسامی داوران، دو چندان شده است. این حقیقت قابل کتمان نیست که داورانی چون لاری پور و کاکایی، مخالفانشان از طرفدارانشان بیشتر است. حذف نام صالح علا و بهمنی و حضور جوانان کم تجربه با کارنامه هایی کمرنگ تر از رسیدن به جایگاه داوری، نیز در این عدم اقبال ترانه سرایان بی تاثیر نبوده است. نتایج این مسابقه اما کم ترین حسنش احتمالا می تواند شناساندن تعدادی ترانه سرای خوب و البته جوان به جامعه باشد که دست آورد کمی هم نیست.

چند نکته ی قابل توجه:

 حذف نام چند شاعر بسیار مدعی و پر های و هوی مانند ناصر صارمی و مریم حقیقت و ... که لا اقل بی وزنی شان را در ترانه سرایی آشکار نمود!

حذف نام چند ترانه سرای پر کار و مدعی و ... مانند مریم اسدی و ...که بی وزنی شان را در ترانه سرایی آشکارتر ! نمود.

نبود حتی یک نام مطرح در ترانه سرایی مانند یغما گلرویی،روزبه بمانی و ...

حضور افرادی چون دکتر سیامک بهرام پرور، حسن علیشیری و ... در کنار عدم حضور افرادی چون سعید کریمی، احسان سلطانی، حمید ناصحی، میثم یوسفی و ... که همگی از زمره ی روزنامه نگاران و منتقدین موجه و تاثیر گذار ترانه اند و البته بسیار در ترانه سرایی کم کارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 19:5  توسط شهروز شهریاری  | 

پاسخ کروبی به نامه برادر همسر ترانه موسوی


برادر عزیزم جناب آقای حجت السلام والمسلمین شاهمرادی
با سلام و احترام

نامه ای را خطاب به اینجانب در روزنامه جام جم مورخ 28/ 5/ 88 نوشته اید و گله مند بودید از آنچه که من برای روشن شدن افکار عمومی درباره ماجرای ترانه موسوی بیان کردم. البته جای خوشحالی است که شما اصل گفت و گوی خودتان با بنده را تکذیب نکردید ولی معتقد بودید که بنده آنچه که شما به من گفته اید و به قول خودتان تنها قفل سکوتتان را درباره ماجرای ترانه موسوی در حضور بنده شکسته اید به صورت کامل منتقل نکرده ام. اما لازم است که در این مورد چند نکته را به شما عرض کنم:

١- آقای شاهمردای برادر عزیزم ، نمی دانم که آیا شما تحت فشار ناچار به نگارش چنین نامه ای به من شده اید که تیتری بر آن برگزیده شود که از اظهارات و عملکرد بنده متاسف شده اید یا خیر ؟ ولی وقتی که نامه شما را خواندم خوشحال شدم از اینکه شما نیز اصل موضوع را تایید کردید و تنها انتقاد داشتید به اینکه چرا بنده امانت دار نبوده ام و مطالبی را که شما نزد من بازگو کرده اید، منتقل کرده ام. چنین است که من بر آن شدم به نامه شما پاسخ دهم تا شما نیز مطمئن شوید چرامهدی کروبی این سرباز کوچک نظام هیچ گاه نمی تواند در برابر تضییع حقوق مردم سکوت پیشه کند ، به خصوص آنهم در زمانی که عده ای بر آنند تا جنایات وحشتناکی را که روی داده است کتمان کرده و یا به گردن دیگری بیاندازنند.

2- هنگامی که بنده به شما تلفن زدم و درخواست کردم تا ملاقاتی با شما داشته باشم برای این بود که آنچه از زبان فرد دیگری که البته شما ایشان را می شناسید و مورد اعتمادمان هست شنیده ام را با شما مطرح کنم . پس اگر به خاطر داشته باشید همان موقع که درباره این ماجرا سوال کردم به شما عرض کردم که چه کسی این موضوع را به نقل از شما به بنده گفته است و شما نیز خوب می دانید که ایشان منبع موثقی هستند . در این راستا لازم به توضیح است که بنده از اصل موضوع خبر داشتم و تنها برای توضیحات بیشتر خواستم تا ماجرا را از شما جویا شوم و در حقیقت مطلب تازه ای از جانب شما به من در این باره گفته نشد که شما اکنون از من گله کرده اید که چرا آنچه شما گفته اید نگفته ام و اظهار داشته اید که ناباورانه تاسف خورده اید از مطالبی که مطرح شده است.

3- از سوی دیگر شما بهتر می دانید که بنده قصد افشاگری درباره جزئیات ماجرای ترانه موسوی نداشتم و نمی خواستم که این موضوع را فعلا رسانه ای کنم و در مطبوعات منتشر کنم ؛ ولی متاسفم از انکه برخی از مسئولان کشور و ائمه جمعه و روزنامه های به اصطلاح اصولگرا از هر تریبونی برای هتاکی به بنده استفاده کردند و بی آنکه تمایلی برای بررسی آنچه که بنده مطرح کردم داشته باشند انگشت اتهام را به سمت اینجانب نشانه رفته و خواستار مجازات بنده شدند . شاهد آن بودم که جمعی در نماز جمعه و برخی مطبوعات با وقاحت سعی بر آن داشتند تا جنایاتی را که در حق مردم به علت اعتراض به نتیجه انتخاباتی روی داده است کتمان کنند . چنین بود که من تصمیم گرفتم در پاسخ به زیاده گویی هایی آنان طی مصاحبه ای مسائلی از جمله ماجرای ترانه موسوی را برملا کنم تا این بزرگواران بدانند که مهدی کروبی هیچ گاه بدون سند و مدرک حرف نمی زند . ولی اگر شما دقیقا مطلبی را که منتشر شده مطالعه کرده باشید متوجه خواهید شد که هیچ کجای مطلب نامی از شما و آن بزرگواری که این مطالب را به از نقل از شما به بنده منتقل کرده است برده نشده است و لازم به ذکر است که حتی نزدیکان بنده نیز از نام و نشانی گویندگان این خبر مطلع نبودند.

حتی من در این مصاحبه هر جایی که لازم بود تا نام کسی را ببرم برای اینکه نام شما تداعی نشود از بیان آن خودداری کردم ولی اینک شما با نگارش این نامه سبب خیر شدید تا من بتوانم نام ایشان را بیان کنم . وقتی که شما با بنده صحبت می کردید فرمودید که داماد جناب آقای حجت السلام والمسلمین حسینی هستید ، در همان زمان بنده در این فکر بودم که چه کسی تلفن و آدرس منزل شما را به نیروهای امنتیی و انتظامی داده است و از کجا آنها می دانند که خانواده شما عروسی در کانادا به نام ترانه موسوی دارد ، چرا که می دانستم شما خانواده ای دارید که از چهره های علمی هستند و در محافل سیاست نیز وارد نمی شوند ولی هنگامی که گفتید داماد جناب آقای حسینی هستید من متوجه موضوع شدم ودر همان جا به شما گفتم که حلقه مفقود شده را پیدا کردم ، چرا که من می دانستم جناب آقای طائب نیز داماد آقای حسینی است و به شما گفتم که باجناق آقای طائب هستید که تایید کردید . لذا متوجه شدم که آقای طائب یکی از طراحان نمایش ترانه موسوی است . شما بهتر می دانید که باجناق گرامی شما جناب آقای طائب که وارد این معرکه شده است در گذشته نیز سوابق و تجربیاتی از این قبیل در وزارت اطلاعات داشته اند ، چرا که رییس دولت وقت به خاطر همین رفتار وعملکردش بود که ایشان را از وزارت اطلاعات اخراج کرد .

٤- آقای شاهمردای بردار عزیز من ، ما نمی توانیم جنایتی که در حق این مردم شده است را نادیده بگیریم و این خواست پروردگار بوده که این جنایات برملا شود تا عاملان ان مجازات گردند . شما که باید بهتر از هر کسی بدانید چه قضایایی رخ داده است. همین هفته ای که گذشت به دیدار سه خانواده ای رفتم که در این حوادث اخیر آسیب دیده اند . خانواده ای پسرشان کشته شده است و بنده از وضعیتی که بر آنها گذشته است بسیار متاسف شدم . به دیدار خانواده ای رفتم که زن جوانی در منزل داشتند که در این حوادث اخیر به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است که هنوز آثار کبودی بر صورت این زن پس از گذشت 60 روز از این حوادث نمایان بود و دست این زن نیز از چند ناحیه دچار شکستگی شده است و به گردنش آویزان است. همچنین به دیدار خانواده ای از سادات رفتم که جوان آنها در تخت بیماری افتاده بود که شکمش را سوراخ کرده و از این طریق به او غذا می دادند و یک چشمش را نیز تخلیه کرده اند و نابینا شده است و چشم دیگرش نیز در معرض نابینایی قرار دارد.

این جوان سرش پر از ساچمه است و چندین بار مورد جراحی قرار گرفته و مجددا نیز باید جراحی شود. وقتی این خانواده ها شرح می دادند که چگونه مورد آزاد و اذیت قرار گرفته اند من متاسف شدم از اینکه این اتفاقات تحت لوای نظام جمهوری اسلامی روی داده است . به نظر شما با دیدن این جنایات کسی می تواند سکوت کند ؟ برادر عزیزمن ما نمی توانیم به بهانه حفظ نظام حقایق را کتمان کنیم چرا که تاریخ بالاخره حقیقت را آشکار خواهد کرد . البته این را نیز می گویم که اکنون بنده برای جمع آوری رای جهت حضور در انتخابات ریاست جمهوری و یا گرفتن پست و مقامی به دنبال پیگیری حقوق مردم نیستم بلکه به عنوان فرزند انقلاب و سرباز کوچک این نظام قصد آن دارم تا از حقوق مردم دفاع کرده و به آنها بگویم که آنچه از سوی عده ای از عوامل خودسر و مسئولان بی تدبیر صورت می گیرد به کل نظام تعمیم نمی یابد.

5 - لازم به ذکر است که از روزنامه محترم جام جم نیز تقاضا می شود که این مطلب را در همان ستون در پاسخ به ایشان منتشر کند.


مهدی کروبی
۲۸ مرداد ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:29  توسط شهروز شهریاری  | 

نامه برادر همسر ترانه موسوی به کروبی

نامه برادر همسر ترانه موسوی به کروبی

کروبی چند روز پیش و بعد از اعتراض‌هایی که در نماز جمعه‌ها و این ور و آن ور بهش شد، با سایت سحام نیوز مصاحبه‌ای کرد و یک سری افشاگری جدید کرد (همین افشاگری‌ها بود که قرار بود تیتر یک روزنامه اعتمادملی باشد و همان روز توقیفش کردند). کروبی بخصوص درباره ماجرای ترانه موسوی گفت گزارشی که تلویزیون پخش کرده (دانلود این گزارش) و رفته با بستگان یک ترانه موسوی که ساکن ایران نیست حرف زده و گفته همه چیز دروغ است، خالی‌بندی بوده و او این ترانه موسوی را که تلویزیون درباره‌اش حرف زده می‌شناسد. کروبی گفت برادر شوهر این ترانه موسوی به او گفته که تحت فشار نیروهای امنیتی این کار را کرده‌اند. حالا آن برادر شوهر نامه‌ای به کروبی نوشته که در روزنامه جام جم روز چهارشنبه چاپ شده. البته کروبی هم به این نامه جواب داده که در پست بعدی می‌گذارم. بخوانید:

جناب آقاي كروبي

با سلام

سالياني است كه دلخوشم به ادامه درس و علم و كارهاي خرد فرهنگي، آن هم در حد بضاعت مزجاه، خسته از قيل و قال و دم بسته از هر حرف و حديث. گرچه در جواني در حاشيه بوده‌ام ليك موي سپيد چنان كرد كه از حاشيه‌نشيني نيز سخت بپرهيزم و بسنده كنم. به رَخت و پَخت خويش. اما اين روزگار رنگ‌آميز نمي‌گذارد و رسانه و بازي‌هاي رسانه و سوداي اين سو و آن سو، خلوتِ خلوت گزيدگان را به هم مي‌زند.

صفحه نخست آخرين شماره روزنامه اعتماد ملي و نوشته‌اي از يار قديم انقلاب و مبارز نستوه دوران ستم‌شاهي، براي من بهتي ديگر بود. براي من كه خود را شاگرد كوچك بزرگان انقلاب مي‌دانم و به تلمذ محضر بزرگان مباهات مي‌كردم، براي من كه خود را فرزند انقلاب مي‌پندارم و سرباز ولايت.

مانده‌ام سخت عجب، كه به كجا مي‌رويم؟ براي چه؟ و به چه كار؟ دو ماه دشوار سپري شده و رسانه‌هاي ايران و جهان با هرگرايش و سليقه‌اي، هر چه تير داشته‌اند در چله زبان نهاده‌اند و ذهن مردم صبور و مهربان ايران اسلامي را نشانه گرفته‌اند. از بركت اين هجمه و حمله فضاي سياسي امروز ملتهب شده و حرور تابستان را افزون و طاقت‌فرسا كرده است. چنانكه هدف، هر وسيله‌اي را توجيه مي‌كند و باكي نيست اگر وسيله خلاف آشكار اصولي باشد كه انقلاب اسلامي بر پايه آن شكل گرفته، باليده است. راه و روش طلبگي از آغاز راه و قدم اول، آموختن و پافشاري بر مكارم اخلاق است به خداباوري، به راستگويي و راست‌روي و به امانت و برائت، به عدالت و استعانت از خداوند يكتا در پاسداشت حرمت و حريم انسان، ليكن آنچنان منقلب است زمانه كه در كمال ناباوري پاره‌اي از عالمان نيز خواسته و ناخواسته در چنبر عدول از عدل گرفتار آمده‌اند و مردم به ويژه جوانان را مردد ساخته‌اند و طلبگان را رودرروي اين پرسش نشانده‌اند كه مبادا عالم بي‌عمل با شيم و نحل بي‌عسل!

جناب آقاي كروبي!

دو ماه از انتخابات دوره دهم مي‌گذرد و نتيجه آن معلوم شده و افراداز هر گروه و با هر پسند، حفظ نظام را كه حضرت مرادمان آن را اوجب واجبات خواند به نسيان سپرده‌اند و بر طبل خويش مي‌كوبند. سماجت از دو طرف ادامه دارد و هر كس براي بالا نشاندن حرف خود به هر چه دست مي‌اندازد و به هر كار توسل مي‌جويد حتي اگر طرح موضوعات غيردقيق و صحيح باشد، افكار عمومي را تحريك كند و حيثيت افراد مومن و حرمت حريم شخصي آدميان نقض شود.

در مقدمه اين نوشته گفتم و مكرر و موكد مي‌كنم كه اين فرزند انقلاب و اين طلبه كوچك ديرسالي است كه عطاي سياست را به لقايش بخشيده و به كار خود است.

نمي‌دانم و نمي‌گويم كه آراء شما چه بوده و ديگري. اما مي‌دانم و مي‌گويم كه نمي‌شود و نبايد براي اثبات راي و نظر خود يا بازگرداندن اعتبار سياسي هر موضوعي را بازگفت و بانگ برآورد.

اينك نيز از جايگاه طلبه و تلميذ، سوالي دارم و از دانشمندان مجلس و جنابعالي كه سوابق مبارزاتي و همراهي و همدليتان با انقلاب بر همه آشكار است، كه آيا دوشادوشي دين و سياست را عاقبت اين است؟ هزينه دستيابي به اغراض سياسي چيست؟ و آيا هدف و نظر امام راحل رحمه‌الله عليه در پايه‌گذاري اين نظام و رهبر معظم انقلاب و بزرگان مبارز و رسيدن به جامعه‌اي آرام و آرماني، متخلق به اخلاق اسلامي و آموزه‌هاي ناب الهي، با اوضاع اين دو ماهه دشوار نسبتي دارد؟ آيا اگر ياران امام و ا نقلاب با همه خدمت و ارادات دامان صبر از كف نهادند مي‌توان از ديگران انتظار تاب و طاقت داشت؟ و مي‌شود مسائل سنگين سياسي نظام را چنين ساده انگاشت؟

جناب آقاي كروبي!

در ديداري كه دريافته بوديد كه برنامه تلويزيوني خانم ترانه موسوي به طريقي با خانواده ما ارتباطي دارد ماجرا را از بنده جويا شديد و عرض كردم كه بنا به مسائل و مصالحي كه باور داريم اين قصه را براي هيچ‌يك از بزرگان نگفته‌ام و نخواهم گفت؛ چرا كه توطئه رسانه‌هاي بيگانه را مي‌دانم. فتنه‌انگيزي دشمنان را ديده‌ام و ناصبوري دوستان را چشيده‌ام. اصرار ورزيديد. خاموش ماندم. قول داديد كه تنها براي اطلاع خود كنجكاويد حتي نه براي نقل‌قول‌هاي خاص. قول شما و ارادت اين كمترين به امام، آن مراد فرزانه‌اي كه لباس عالمان بر تنم پوشاند، قفل سكوتم را نزد شما و تنها شما شكست تا در سينه شما و تنها شما بماند و عرض كردم كه قصدم فقط افشاي توطئه دشمنان و خاموش كردن فتنه آنان بوده و شنيديد. ليكن با كمال تعجب و تحير 26 مردادماه بخشي از عرايض من با آب و تاب در صفحه نخست نسخه الكترونيكي روزنامه جنابعالي و به اسم و امضاي شما درج شد. چه دشوار بود براي من باور اين عهدشكني. ناباورانه مطلب را خواندم و تاسف و دريغم علاوه شد آن گاه كه ديدم آنچه گفته‌ام، نگفته‌ايد!

آبي بود و از جوي برفت، تيري بود و از چله گذشت. ليكن اين سوال باقي است كه گفته شما، دوا بود يا درد؟ با اين كار، كمكي به انقلاب شد يا جريان‌هاي سياسي اين سو و آن سو، كام خود از آن گرفتند؟ حريم انسان پاس داشته شد يا اصول اخلاق مراعات گرديد؟

براي من كه شما را يار و دلسوز نظام مي‌دانم هرچند در مواضع شما نبوده و نيستم باور ناكردني بود و شگفتي‌آور! چه زمانه‌اي است اين زمان كه آب و آبرو را بهايي نيست. عالمان از علم درمي‌گذرند و عهدها فراموش مي‌شود به آساني:

دستان خسته بر آسمان برمي‌دارم و دم فروبسته مي‌گشايم و از درگاه يگانه بخشنده و مهربان براي ايران اسلامي دعا مي‌گويم.

سيد حسين شاهمرادي
برادر همسر ترانه موسوي
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 16:23  توسط شهروز شهریاری  | 

راهنمای احمق نماندن!

آنتونی رابینز باشید

یک آنتونی رابینز جان به لب‌رسیده احتمالا در جدیدترین کتاب موفقیت‌اش توصیه می‌کند احمق نمانیم. بگویید یک دو سه و حالا دیگر احمق نخواهید بود. آنتونی رابینز را نمی‌شناسید؟ اشکالی ندارد. آنتونی رابینز در یکی از روزهای سرد پاییز ۱۹۶۵، در حالی که روی راحتی خانه‌اش چرت می‌زد، عمیقا احساس احمق بودن کرد. هیچ چیز زندگی دیگر برایش جذاب و لذت‌بخش نبود. پول درست و حسابی نداشت. زندگی‌اش رنگ و بویش را از دست داده بود. دیگر از این وضعیت خسته شده بود. پس از مدتی که دنبال از بین بردن این مشکل گشت، ناگهان تمام مشکلاتش حل شدند. او دیگر هیچ مشکل عمده‌ای نداشت. او مدت‌ها بود که دست روی هرچیزی می‌گذاشت طلا می‌شد. او فهمیده بود که بسیاری از مردم نمی‌توانند مشکلاتشان را حل کنند. بسیاری از مردم فکر می‌کنند دوای دردشان را هیچ‌کس نمی‌داند. او فهمیده بود که بسیاری از مردم از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برند. او می‌دانست بسیاری از مردم دوست دارند موفق باشند، اما راهش را نمی‌دانند. اما او راه‌حل تمام این مسائل را می‌دانست. به او وحی می‌شد؟ او به گوی بلورین مجهز بود یا یک جادوگر و پیش‌گوی شخصی داشت؟ هیچ‌کدام. او تمام وقتش را مطالعه می‌کرد و تمام این راه‌حل‌ها را توی کتاب‌ها خوانده بود. پس دست به کار شد. این‌گونه بود که او اولین کتاب موفقیتش را نوشت و صاحب همه‌چیز شد. در واقع او از احمقی دیگران استفاده کرد تا به هرچیزی که می‌خواست برسد.

خودم بلدم

این یک اشتباه رایج است. شما نمی‌توانید خودتان موتور ماشین‌تان را تعمیر کنید. درست است که آدم‌ها از طریق آزمون و خطا یاد می‌گیرند و پیش‌رفت می‌کنند. ولی گمان نمی‌کنید کمی از دوران آزمون و خطا گذشته باشد؟ شاید چهار یا پنج هزارسال. پس بهتر است برای انجام دادن درست هر کاری، به کتاب مراجعه کنیم. کتاب‌ها مخزنی از تجربیات و آزمون و خطاهای دیگران هستند. آن‌ها مثل یک پیرمرد با تجربه می‌توانند زندگی ما را بهتر کنند، اشتباهات ما را گوشزد کرده و مشکلاتمان را حل کنند. پس بهتر است از این به بعد نگوییم خودم بلدم. مهم نیست حتما نویسنده یا ناشر باشیم تا به کتاب نیاز داشته باشیم. اگر یک کاسب هستیم، بهتر است فنون جدید تجارت و خرید و فروش را بلد باشیم. اگر یک کارگر هستیم و یا هر شغلی که در ظاهر ربطی به مطالعه و کتاب ندارد. همه‌ی ما آدم‌ها به کتاب محتاجیم. این جمله را کسانی می‌گویند که پیش‌رفت کرده‌اند و موفق هستند.

همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید

این به قول معروف؛ از آن ضرب‌المثل‌های مشکوک است. از نظر علم الرجال، کسانی که این مثل را نقل کرده‌اند،  مرد نبوده‌اند. اگر بودند نمی‌گفتند مثلا ماکه کلاهمان پاره است، بگذاریم خشتکمان هم پاره بماند. اگر ما ضعف مدیریتی داریم، اگر در مورد چیزهایی حرف می‌زنیم که نمی‌دانیم، اگر به ما آچار فرانسه می‌گویند، اگر چهارصد نفر کارمند بی‌نوا داریم اما بچه‌هایمان تربیت ندارند، اگر بزرگ فامیلیم اما کسی به ما احترام نمی‌گذارد، اگر جهان سومی هستیم، اگر پیش‌رفت نمی‌کنیم، دلیل نمی‌شود همین‌طور باقی بمانیم. در ایران حدود هشتاد درصد باسوادند و در آمریکا ۹۹٫۹۹ . آیا این دلیل خوبی است برای اینکه ما همین‌طور بمانیم؟ ظاهرا تا کنون حدود ۹ هزار مجوز نشر صادر شده است. آگاهان می­گویند از این تعداد تنها حدود دو هزار ناشر فعال هستند. در حالی که تعداد ناشران ایران چندان کم نیست، تعداد کتاب­فروشی­ها به نسبت جمعیت بسیار اندک است. مطابق آماری که وزارت ارشاد آذرماه پارسال منتشر کرد در سراسر ایران کمتر از سه هزار کتاب­فروشی وجود دارد. بیش از ۷۵ درصد از کتاب­فروشان واقعی در تهران متمرکز هستند و بسیاری از شهرستان­ها اصلا کتاب­فروشی ندارند. بررسی­ها نشان می­دهد در سال­های اخیر تعداد کتاب­فروشی­ها کمتر نیز شده است.

خارجی‌ها بیکارند!

سرانه‌ی مطالعه‌ی کتاب در آلمان روزی بیست دقیقه است. بس که این مردمان شریف آن‌ور آبی بیکارند. آن‌ها در سال به طور متوسط ۱۵ عدد کتاب می‌خوانند. در آمریکا این مقدار حدود ۹ کتاب است که البته بین قشرها و سن‌های مختلف فرق می‌کند. اما ما ایرانی‌ها بس‌که دنبال نان در آوردن هستیم، و اصلا تنبل نیستیم، در بهترین حالت روزی چهار دقیقه کتاب می‌خوانیم. اگر در این مدت بتوانیم یک صفحه کتاب بخوایم، ما دویست روز طول می‌کشد تا یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای را بخوانیم و در طول یک سال ما فقط ۳۶۵ صفحه کتاب می‌خوانیم.

مطالعتو ببر بالا پسر!

اگر خود مسئله را پذیرفه باشیم و فهمیده باشیم که خواندن کتاب و دیگر محصولات فرهنگی در زندگی بسیار مهم‌اند و تاثیر‌گذار، حالا باید به فکر چاره باشیم. باید بالاخره از جایی شروع کنیم. همیشه قدم اول برای حل مشکلات، فهمیدن این‌ است که مشکل وجود دارد. دومین قدم هم فکر کردن به راه‌حل‌های موجود برای رفع مشکل است. حالا که فهمیدیم باید بخوانیم تا بهتر زندگی کنیم، چه باید کرد؟

از خواندن روزنامه و مجله شروع کنیم

اگر تصمیم گرفته‌ایم که بیش از این احمق نمانیم ولی حوصله‌ی مطالعه نداریم، می‌توانیم از خواندن روزنامه و مجله شروع کنیم. هنگام شروع، خواندن هر چیزی بلامانع است. مهم نیست روزنامه‌های زرد می‌خوانیم یا مجلات خانواده و یا کتاب‌ها و رمان‌های در پیت. اگر جستجوگر باشیم، طبعمان به مرور زمان حساس شده و وقتی به یک کرم کتاب خوب تبدیل شدیم، هرچیزی را نخواهیم خواند. این روش بارها امتحان شده است و جواب می‌دهد. شک نکنید.

فوضول باشیم

خیلی‌ها وقتی می‌خواهند یکی از مهمترین آرزوهایشان را بگویند، می‌گویند دوست داریم بتوانیم فکر دیگران را بخوانیم. توی بسیاری از فیلم‌ها و داستان‌های تخیلی، شخصیت اصلی توانایی خواندن فکر دیگران را پیدا می‌کند و کلی کیف می‌کند. برآورده شدن این آرزو در دنیای واقعی امکان‌پذیر است. بله. درست شنیدید. شما می‌توانید فکر دیگران را بخوانید. اگر آدم فوضولی باشید، خواندن فکر نویسنده‌ها و شخصیت‌های کتاب‌هایشان را از دست نمی‌دهید. مطالعه‌ی این کتاب‌ها یک مزیت دیگر هم دارد. شما پس از مدتی یاد می‌گیرید غیر از خواندن فکر نویسنده و شخصیت‌هایش، فکر دوستان و آشنایان و والدینتان را هم بخوانید. شما آن‌قدر درون آدم‌ها را با خواندن دیده‌اید که براحتی می‌توانید از درون همه آگاه شوید.

خاله زنک باشیم

تنها جایی که خاله‌زنک بودن نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوب است، حرف زدن پشت سر چیزهایی است که خوانده‌اید. این‌کار چندین خاصیت دارد. اول این‌که چیزهایی که خوانده‌اید در یادتان می‌ماند و خواهید دانست که درباره‌ی چیزهایی که خوانده‌اید چه نظری دارید. دوم این‌که دیگران را وادار می‌کنید تا برای سوژه پیدا کردن مطالعه کنند. آن‌ها هم مجبور می‌شوند بخوانند تا در هنگام غیبت پشت سر کتاب‌ها، حرفی برای گفتن داشته باشند.

خالی‌بندی نکنیم

خالی‌بندی یکی از چیزهایی است که باعث می‌شود هیچ‌وقت چیزی نخوانیم. نه روزنامه نه مجله و نه کتاب. چون در مورد همه‌چیز صحبت می‌کنیم و برایمان مهم نیست صحت و سقم گفته‌هایمان و یا بستن خالی‌های جدید و به روز. اگر به خالی‌بندی معتاد هستید، باور کنید با مطالعه خالی‌های بهتر و نوآورانه‌تری خواهید بست. مطمئن باشید در اطرافمان خالی‌بند‌های با مطالعه‌ای وجود دارند که هیچ‌کس به آن‌ها خالی‌بند نمی‌گوید. بلکه برعکس. همه در سکوت کامل به خالی‌هایشان گوش می‌کنند و پیش خودشان از هم‌صحبتی با یک آدم باسواد لذت می‌برند. صد در صد تضمینی.

آب خنک بخوریم

زندان رفتن روش خوبی برای احمق نماندن است. به شرطی که وقت اضافه‌مان در زندان را به خواندن بگذرانیم. این روش که در بسیاری از زندان‌ها و روی بسیاری از زندانی‌ها جواب داده، نشان می‌دهد که آدم‌های فضول و جستجو‌گر، در بدترین شرایط هم راهشان را پیا می‌کنند. اگر می‌خواهیم خلاف‌کار و قانون‌شکن هم باشیم، بهتر است یک قانون‌شکن کتاب‌خوانده و باسواد باشیم تا یک خلاف‌کار احمق.

کتاب هدیه بدهیم

به اشتراک گذاشتن کتاب یکی از راه‌های مناسب نشر و پخش احمق نبودن است. این کافی نیست که ما احمق نباشیم. دیگران را هم باید از احمق بودن نجات بدهیم. هدیه دادن کتاب به جای تمام هدایایی که می‌توانیم به دیگران بدهیم، بهترین کار است. چون چند مزیت مهم دارد. اول این‌که ارزان است. دوم این‌که شما را باسواد و فرهنگی نشان می‌دهد. سوم این‌که اگر مقصد هدیه در خانواده‌تان باشد، شما هم می‌توانید آن کتاب‌ها را مطالعه کنید. چه هدیه‌ای از این بهتر که دوستتان را از احمقی دربیاورید.

بنویسیم خاطره بخوانیم مطالعه

نوشتن یکی از راه‌های مهم احمق نماندن است. چون نوشتن چند خاصیت مهم دارد. شما برای نوشتن باید فکر کنید. پس فکر کردن را یاد می‌گیرید. شما برای نوشتن، مجبورید مطالعه کنید. تا بتوانید بیرون از خودتان، درون خودتان و دیگران را بهتر ببینید. شما برای نوشتن باید طور دیگری ببینید. پس درست دیدن و تحلیل درست گذشته و آینده را فرا می‌گیرید. شما برای نوشتن مجبورید گوش کنید. پس سکوت را یاد می‌گیرید. شما برای نوشتن مجبورید با جهان بیرون از خودتان و درونتان ارتباط برقرار کنید. پس روابط قوی‌ای خواهید داشت. یکی از راه‌های خوب تمرین نوشتن، نوشتن خاطرات روزانه است. این‌کار هم لحظات شما را ثبت می‌کند، هم احساساتی را که نمی‌توانید ابراز کنید و ممکن است تلنبار شوند را تخلیه می‌کند. راه دیگر، نوشتن نامه است. نامه نوشتن هم ارتباط شما را با آدم‌های دیگر محکم می‌کند و هم باعث می‌شود بتوانید احساسات و حرف‌هایی را که رو در رو از گفتنشان عاجزید، بیان کنید. پس بنویسید، تا احمق نمانید.

کتاب راحت بنویسیم

در کشورهای دیگر، کتاب نوشتن اصلا کار سختی نیست. چون دلیلی ندارد که نوشتن کار سختی باشد. شما اگر بخواهید، به راحتی می‌توانید صاحب یک کتاب به قلم خودتان بشوید و یک نویسنده به حساب بیایید و برای خودتان طرفدار هم داشته باشید. کافیست به این دستورالعمل به خوبی توجه کنید. اولین قدم در نوشتن کتاب، مطالعه است. مهم نیست چه نوع کتابی بخوانید. کتاب‌های مورد علاقه‌تان را جمع کنید و بخوانید. همزمان با این‌کار باید تمرین نوشتن کنید. ببینید نویسنده‌های دیگر چطور می‌نویسند، شما هم از آن‌ها تقلید کنید. فکر نکنید نویسنده‌های دیگر چیزی دارند که شما ندارید. آن‌ها هم آدم‌هایی معمولی مثل دیگران هستند. نوشتن هم مثل تمام پیشه‌ها اصولی دارد که یادگرفتنشان سخت نیست. قسمت سوم و مهم این دستورالعمل، داشتن یک تجربه‌ی منحصر به فرد است. هرکسی توی زندگیش از این تجربه‌ها دارد. مثلا بسیاری هستند که تجربه‌ی یکی از سفرهایشان را می‌نویسند. خیلی‌ها داستان زندگی‌شان را می‌نویسند. خیلی‌ها از تجربه‌هایشان و تبحری که توی یک کار بخصوص دارند می‌نویسند. لازم نیست چیزی که می‌نویسید داستان باشد. می‌توانید یک‌نفر را روبرویتان ببینید که دارد به حرف‌هایی که می‌زنید گوش می‌دهد. حالا تنها کاری که لازم است انجام دهید، نوشتن تجربه‌تان است. مطمئن باشید اگر تجربه‌تان را خوب بنویسید و قالب همه‌فهمی برایش انتخاب کنید، در همین ایران که وضعیت نشر خوب نیست و مردم زیاد کتاب نمی‌خوانند، کتاب شما پرفروش خواهد شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:30  توسط شهروز شهریاری  | 

عذابی به نام : راننده ی مونث!

باور کنید حاضرم دنبه ی گرگ را مخلوط با پشم سوسک به عنوان ناهار هر روز سق بزنم ولی روزی چندین بار در خیابان و پشت فرمان از شیوه ی رانندگی شوفر های مونث عذاب نکشم.

آخر نمی دانم یکی پیدا نمی شود در میان مامورین انتظامی مسئول صدور گواهینامه که خانم ها را بی خیال گرفتن این مدرک کند؟!!

وهابی های عربستان هر بدی که داشته باشند یک جای قوانینشان زیباست و آن هم عدم اجازه ی رانندگی به خانم هاست. من آنتی فمینیست نیستم به خدا ! دلخور نشوید دوستان اناث عزیز! شما را به خدا این جای قضیه را قلم روی آن احساسات لامصب بکشید و انصاف بدهید و خودتان قضاوت کنید!

آخر یک بار و دو بار و صد بار که نیست! همواره است! مدام است! حالا استرس و ترسشان در رانندگی که پیر همه را در می آورد یک طرف! وسط خیابان های ما چادر و چاقچول و روسری مزاحم دیدشان هم یک طرف!

بیایید رانندگی نکنید! بیایید بی خیال شوید! بیایید ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:58  توسط شهروز شهریاری  | 

محمود سبورجیان یهودی که رییس جمهور دکتر احمدی نژاد شد!

محمود سبورجیان یهودی که رییس جمهور دکتر احمدی نژاد شد!

 

  یک چیزی همیشه فکر من را به خود  مشغول می کند و روزی راجع به اون تحقیق می کنم،  چرا قدرت بازار در موتلفه جمع است و چگونه است که رهبر موتلفه یهودی زاده است و فامیلی خود را به عسگر اولادی مسلمان تغییر داده است ؟  و به گونه ای از اقتصاد اسلامی دفاع می کند که پیر و برنانه تنها از اقتصاد اسلامی بلکه از دین می گریزد !!

     در قم آنکه بیشتر دم از اسلام و ولایت می زند و دست همه مراجع را در تعصب دینی بسته است و آن چنان تئوری حکومت اسلامی سر می دهد و بر طبل تحجر می کوبد،  که دین و آیین محمدی در نظر مردم ناخوش آید ! و تمام دین گریزی مردم از قرائت دینی اوست،  حتی دین روحانیت مبارز را قبول ندارند، خود را آسمانی می دانند و همه را زمینی !!  باز به حسب و نسب که برمی گردیم به اجداد یهودی می رسیم !!

     در افغانستان، طالبان چهره ای زشت از اسلام عرضه می کنند،  و رهبران طالبان و القاعده در امریکا و با پول آزانس های یهود تربیت و تجهیز می شوند !!

    اخیرا شنیدم احمدی نژاد هم که دست کمی در تظاهرات افراطی دینی از آنان ندارد، از خانواده ای یهودی تبار بوده است ،  نگاهی به صفحه توضیحات شناسنامه او بیاندازیم تا تغییر فامیلی از " سبور جیان" به احمدی نژاد را دیده و ریشه خانواده سبورجیان در آرادان را بررسی کنیم!! اگر حقیقت داشته باشد ، حلقه قدرت ، ثروت  و روحانیت کامل است، اینبار زر و زور و تزویر در نسل قوم یهود در ایران تحکیم شده است !

   نگاهی به سابقه خانوادگی طراح مسئله هولوکاست بیاندازیم، همان مسئله ای که موجب مظلوم نمایی اسرائیل شد، مسئله ای که برای اولین بار در شورای امنیت ایران به نفع اسرائیل محکوم شد، مسئله ای که اروپارا علیه ایران متحد کرد، بهتر است نظام اسلامی به حسب و نسب مادری او و محل رشد و نمو او بیشتر دقت کند، شاید رئیس جمهور در این موضوع بازی خورده باشد ! 

     من صاحبخانه ای دارم یهودی،  که فامیلی خود را عوض کرده است و یک فامیلی صد در صد اسلامی به معنای دوستدار خداوند یکتا برگزیده است، انتخاب فامیلی عربی و اسلامی برای حفظ اموال بوده است، سالی چند ماه به عنوان دبی از دسترس خارج می شود و حتی وکیل او نیز پیدایش نمی کند و امکان تماس با او نیست، شما فکر می کنید این پیرمرد جایی جز اسرائیل می رود!   اخیرا پس از ناامنی اسرائیل ، خانواده خود را بعد از سالها دوری از وطن به کشور آورده است،  این قوم حاضرند نسلها دین و آیین دیگری اختیار کنند تا به اهداف خود برسند. او در جلسات آنقدر از علی (ع) و حب علی(ع) می گوید و هر قسم دروغی را با نام علی می خورد که من گاهی احساس می کنم دارد به ریش من می خندد و امام مرا به سخره می گیرد!  گاهی به او می گویم : نمی خواهد بنام امیر مومنان سوگند یاد کنی ، تو به موسی ابن عمران (ع) سوگند بخور کافی است چون من به پیامبر شما ایمان دارم و نیازی نیست از امام ما خرج کنی که به او ایمان نداری!  در این دو سال و اندی که مستاجر اویم در جلسات ، بیش از پدرم که خود را وقف علی (ع) کرده است و حتی علامه امینی (ره)،  او از علی(ع) گفته است!!!

   نمی دانم یکی تاکید دارد که عسگر اولادی مسلمان است ، دیگری اصرار دارد از نژاد احمد است، و صاحبخانه ما " کشریم" را رها کرده و می گوید " محب یکتا " ست، آن یکی هم که آسمانی است و چراغ هدایت است ! خدا را شکر که هنوز هیچ کدام ادعای سیادت نکرده اند !  یادش به خیر در سفری که در زمان صدام ملعون به عتبات داشتیم، در یکی از رواق های حرم حضرت ابوالفضل(ع) بر روی دیوار با کاشی کاری شجره نامه صدام نصب شده بود که به امیر مومنان می رسید !!!

 611/87  / دکتر مهدی خزعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:53  توسط شهروز شهریاری  | 

روز شمار هفته آخر خرداد 88 به قلم ابراهيم رها

 

۱ تير ۱۳۸۸ ساعت ۱۸:۳۱

به قلم ابراهيم رها

ستون نامه‌هایی به سانی تعطیل شد. برای همیشه تعطیل شد. اگر ایراد و كاستی داشت پای من. اگر حسنی داشت پای سانی. سهم ما هم یك یادش به‌خیر خالی. آنچه امروز می‌نویسم یك وقایع‌نگاری شتابزده است. شاید در فرصتی بشود آن را مبسوط نوشت.

طنز كلامم كمتر است كه تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها

بیست‌وسوم خرداد

مهدی كروبی خیلی سفارش كرده كه نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح كبریت گذاشته لای پلك‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت كرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تكلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم كرده‌اند. یكی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و كماكان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! يقين پیدا می‌كنم یا كردان هنوز از وزارت كشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی كه بلدند محدود است! ول كن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد كروبی سفارش نخوابیدن نمی‌كرد كه این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نكشند و حاصل كارشان این شود كه وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌كند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یك‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌كند و برخورد می‌كند و... برخورد می‌كند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاك می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاك به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساكت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساكت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اكبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌كنیم، ماچ نمی‌كنیم كه حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد

دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا كرده‌اند ول‌كن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاك سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونك. كسی شعار نمی‌دهند، كسی حرف نمی‌زند، كسی پلك هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌كنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم كه می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو كنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌كند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش كشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد

نه، باور كن مردم تا این خس و خاشاك را نكنند توی... توی.... توی آستین بعضی‌ها ول كن نیستند. یك‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌كنند. سیاوش كمی بلند عطسه می‌كند و یك ربع از مردم سكوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریكی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساكت مردم را از كسب و كار انداخته‌اند. شب الله‌اكبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) كماكان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بكش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نكرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد

مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یك سرش توپخانه است یك سرش نزدیك بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساكتند. ما احساس ژنو می‌كنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌كنند و كماكان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد

جمعه تعطیله. شب الله اكبر

سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی كنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشك‌آور، رعد و برق پوتین‌ها... وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یك كمی شدید این كار را می‌كنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار كشته‌ها در دوشنبه كم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یك خیابان (تمام اسكندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تك‌تك خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها كز كرده‌ام یك گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم كتك می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر كتك می‌خورند كه دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌كاره مهمات آجری‌شان را تكمیل می‌كنند!

سیاوش و مردم حمله می‌كنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنكه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یك موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشك‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌كنم بگویم فكر می‌كردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشك‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشك‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یك مأمور نیروی انتظامی كه آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل كه ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید كه اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌كنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یك پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌كند.

من كماكان یك گوشه كز كرده‌ام و می‌گویم غلط كردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یك عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا كمتر اشك‌آور در آنها اثر كند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده كردن بسنده می‌كنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یكی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یكیشان را كه كم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌كند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یك دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌كند در چشم‌های سیاوش كه قرمز است و اشك‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشك‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌كنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی كه نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشك‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌كنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌كنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است كله سیاوش زیر كلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌كنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌كنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش كنند یكی را هل می‌دهد و كورمال كور مال و كجكی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یكی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من كه یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌كنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در كل این تجمع، جز فرار كردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یك انسان متمدن می‌روم. سیاوش كیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم كه به شما ارتباطی پیدا نمی‌كند!

سی‌ویكم خرداد

می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اكبر بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:50  توسط شهروز شهریاری  | 

Neda Soltani
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 16:18  توسط شهروز شهریاری  |